خلاصه کتاب Thinking in Bets؛ چطور در دنیایی نامطمئن بهتر تصمیم بگیریم؟
بیشتر ما کیفیت تصمیمهایمان را با نتیجهای که گرفتهایم میسنجیم. اگر نتیجه خوب باشد، میگوییم تصمیم درستی گرفتهایم و اگر نتیجه بد باشد، فکر میکنیم حتماً جایی اشتباه کردهایم.
آنی دوک در کتاب «Thinking in Bets» یا «تفکر شرطبندی» میگوید این نگاه، هرچند طبیعی به نظر میرسد، همیشه درست نیست. گاهی یک تصمیم حسابشده به نتیجهای بد منتهی میشود و گاهی هم یک تصمیم ضعیف، فقط به کمک شانس، نتیجه خوبی به همراه دارد.
این کتاب درباره پوکر نیست؛ هرچند نویسنده بسیاری از ایدههایش را از سالها حضور در پوکر حرفهای گرفته است. موضوع اصلی کتاب، تصمیمگیری در دنیایی است که اطلاعات ما در آن ناقص است، آینده را نمیدانیم و همیشه بخشی از نتیجه به شانس وابسته است.
ایده اصلی کتاب: هر تصمیم نوعی شرطبندی است
وقتی میان چند گزینه انتخاب میکنیم، در واقع روی یکی از آیندههای ممکن شرط میبندیم. برای مثال، وقتی محصولی را وارد بازار میکنیم، نیروی تازهای استخدام میکنیم یا بودجه تبلیغات را افزایش میدهیم، مطمئن نیستیم چه اتفاقی خواهد افتاد. فقط با توجه به اطلاعاتی که داریم، یک گزینه را محتملتر یا بهتر از بقیه میدانیم.
منظور از «شرطبندی» در اینجا قمار کردن نیست. منظور این است که هر انتخاب، با مقداری عدمقطعیت همراه است. حتی اگر دادههای زیادی داشته باشیم، باز هم نمیتوانیم نتیجه را با اطمینان کامل پیشبینی کنیم.
پس سؤال درست این نیست که «آیا این تصمیم حتماً موفق میشود؟» سؤال بهتر این است:
«با توجه به اطلاعاتی که الان در اختیار داریم، این گزینه چقدر شانس موفقیت دارد؟»
همین تغییر کوچک در شیوه طرح سؤال، ما را از قضاوتهای قطعی دور میکند و به سمت تصمیمگیری منطقیتر میبرد.
نتیجه خوب، همیشه نشانه تصمیم خوب نیست
یکی از مهمترین مفاهیم کتاب، جدا کردن «کیفیت تصمیم» از «کیفیت نتیجه» است.
فرض کنید مدیری بدون بررسی کافی، تمام بودجه بازاریابی را صرف یک کمپین پرریسک میکند و آن کمپین اتفاقاً موفق میشود. نتیجه خوب بوده، اما آیا تصمیم هم خوب بوده است؟ نه لزوماً. ممکن است مدیر فقط خوششانس بوده باشد.
حالا حالت دیگری را در نظر بگیرید. تیمی پس از بررسی دادهها، اجرای چند آزمایش و سنجیدن ریسکها، محصولی را عرضه میکند؛ اما یک تغییر ناگهانی در بازار باعث شکست آن میشود. نتیجه بد بوده، ولی فرایند تصمیمگیری میتوانسته کاملاً منطقی باشد.
آنی دوک به عادت ما برای قضاوت درباره تصمیم بر اساس نتیجه، «Resulting» میگوید. این عادت خطرناک است، چون باعث میشود از موفقیتها و شکستها درس اشتباه بگیریم. اگر هر موفقیتی را نشانه تصمیم درست بدانیم، ممکن است رفتارهای پرریسک و ضعیف را تکرار کنیم. اگر هر شکست را هم نشانه تصمیم بد بدانیم، شاید روشهای درست و حسابشده را کنار بگذاریم.
برای ارزیابی یک تصمیم باید به زمان قبل از مشخص شدن نتیجه برگردیم و بپرسیم:
- چه اطلاعاتی در اختیار داشتیم؟
- چه گزینههایی را بررسی کردیم؟
- احتمال موفقیت هر گزینه چقدر بود؟
- چه ریسکهایی را در نظر گرفتیم؟
- آیا با شواهد موجود، انتخاب ما منطقی بود؟
نقش شانس را جدی بگیریم
ما دوست داریم برای اتفاقها دلیل روشن پیدا کنیم. موفقیت را به هوش و توانایی خودمان نسبت میدهیم و شکست را نتیجه شرایط بد یا رفتار دیگران میدانیم. اما واقعیت این است که نتیجه هر تصمیم معمولاً ترکیبی از مهارت و شانس است.
پذیرفتن نقش شانس به این معنا نیست که همهچیز تصادفی است یا تلاش ما اهمیتی ندارد. برعکس، کمک میکند دقیقتر بفهمیم چه چیزهایی تحت کنترل ما هستند و چه چیزهایی نیستند.
ما نمیتوانیم تمام اتفاقهای آینده را کنترل کنیم، اما میتوانیم کیفیت فرایندی را که به تصمیم منتهی میشود بهتر کنیم. میتوانیم اطلاعات بیشتری جمع کنیم، فرضیهها را آزمایش کنیم، احتمالها را بسنجیم و پیش از اقدام، پیامدهای مختلف را در نظر بگیریم.
هدف یک تصمیمگیرنده خوب، تضمین نتیجه نیست؛ چون چنین تضمینی معمولاً وجود ندارد. هدف این است که احتمال رسیدن به نتیجه مطلوب را بیشتر کند.
بهجای قطعیت، با احتمال فکر کنیم
یکی از پیشنهادهای مهم کتاب این است که بهجای استفاده از عبارتهای قطعی، باورهایمان را به شکل احتمالی بیان کنیم.
برای مثال، بهجای اینکه بگوییم «این محصول حتماً موفق میشود»، بگوییم «با توجه به اطلاعات فعلی، حدود ۷۰ درصد احتمال میدهم این محصول به هدف فروش برسد.»
این شیوه فکر کردن چند مزیت دارد. اول اینکه ما را مجبور میکند درباره میزان اطمینان خود دقیقتر باشیم. دوم اینکه امکان اصلاح نظر را باز میگذارد. سوم اینکه اختلافنظرها را سازندهتر میکند؛ چون بحث دیگر میان «درست» و «غلط» نیست، بلکه درباره برآوردهای متفاوت از احتمال وقوع یک اتفاق است.
ممکن است دو نفر هر دو با موفقیت یک پروژه موافق باشند، اما یکی احتمال آن را ۶۰ درصد و دیگری ۸۵ درصد بداند. همین فاصله میتواند گفتوگوی مفیدی درباره شواهد، فرضها و ریسکها ایجاد کند.
داده در چنین فرایندی قرار نیست آینده را قطعی کند. داده به ما کمک میکند احتمالها را بهتر تخمین بزنیم و با ورود اطلاعات تازه، برآوردهای خود را بهروز کنیم.
باورها باید قابل تغییر باشند
بسیاری از ما ابتدا به یک نتیجه میرسیم و بعد به دنبال شواهدی میگردیم که همان نتیجه را تأیید کند. اطلاعات مخالف را نادیده میگیریم، منابع همنظر با خودمان را معتبرتر میدانیم و تغییر عقیده را نوعی ضعف تلقی میکنیم.
کتاب پیشنهاد میکند باورهایمان را نه حقیقتهایی ثابت، بلکه فرضیههایی موقت ببینیم. هر باور باید در برابر اطلاعات تازه قابل اصلاح باشد.
این نگاه شبیه بهروزرسانی یک پیشبینی است. اگر امروز بر اساس شواهد موجود احتمال موفقیت یک پروژه را ۷۰ درصد بدانیم و فردا دادههای منفی تازهای دریافت کنیم، منطقی است که عدد خود را تغییر دهیم. این تغییر نشانه بیثباتی نیست؛ نشانه توجه به واقعیت است.
تصمیمگیرنده خوب کسی نیست که همیشه از ابتدا درست میگوید. کسی است که با دیدن شواهد تازه، سریعتر و دقیقتر نظرش را اصلاح میکند.
مراقب هویت خود در تصمیمها باشیم
یکی از دلایلی که تغییر عقیده برای ما سخت است، پیوند خوردن باورها با هویت ماست. وقتی یک نظر را بخشی از شخصیت یا جایگاه حرفهای خود بدانیم، مخالفت با آن را حملهای شخصی تلقی میکنیم. در چنین وضعیتی، هدف ما دیگر پیدا کردن پاسخ بهتر نیست؛ میخواهیم ثابت کنیم از ابتدا حق با ما بوده است.
این مسئله در محیطهای کاری هم دیده میشود. افراد گاهی از ایده خود دفاع میکنند، نه به این دلیل که هنوز بهترین گزینه است، بلکه چون نمیخواهند اشتباهشان آشکار شود.
تفکر شرطبندی کمک میکند میان خودمان و باورهایمان فاصله بگذاریم. میتوانیم بگوییم: «با اطلاعات آن زمان، این بهترین برآورد من بود؛ حالا شواهد تازهای داریم و باید آن را تغییر دهیم.»
چنین فرهنگی باعث میشود پذیرش اشتباه راحتتر و یادگیری سریعتر شود.
از دیگران برای دیدن نقاط کور کمک بگیریم
قضاوت بیطرفانه درباره تصمیمهای خودمان کار سادهای نیست. ذهن ما معمولاً روایتهایی میسازد که رفتارمان را منطقی نشان دهد. به همین دلیل، آنی دوک تشکیل گروهی از افراد قابلاعتماد را پیشنهاد میکند؛ افرادی که بتوانند بدون تعارف، فرضهای ما را به چالش بکشند.
البته هر جمعی چنین فایدهای ندارد. اگر اعضای گروه فقط یکدیگر را تأیید کنند، نتیجه چیزی جز اطمینان کاذب نخواهد بود. یک گروه تصمیمگیری مفید باید به دنبال حقیقت باشد، نه اثبات حقانیت اعضا.
چنین گروهی باید بتواند سؤالهایی مانند اینها را مطرح کند:
- چه شواهدی ممکن است نظر ما را تغییر دهد؟
- آیا اطلاعات مخالف را هم بررسی کردهایم؟
- چه بخشی از این نتیجه ناشی از مهارت و چه بخشی ناشی از شانس بوده است؟
- اگر فرد دیگری همین تصمیم را میگرفت، باز هم همین قضاوت را داشتیم؟
- آیا پیش از مشخص شدن نتیجه هم همین تحلیل را ارائه میدادیم؟
از آینده به امروز نگاه کنیم
یکی دیگر از روشهای کاربردی کتاب، تصور کردن آیندههای ممکن پیش از تصمیمگیری است.
در روش «Backcasting» ابتدا فرض میکنیم به نتیجه مطلوب رسیدهایم. سپس از خود میپرسیم چه اتفاقهایی باید رخ داده باشند تا رسیدن به این نقطه ممکن شود. این تمرین، مراحل و پیششرطهای موفقیت را روشنتر میکند.
در روش «Premortem» برعکس عمل میکنیم. فرض میکنیم تصمیم ما شکست خورده است و از خود میپرسیم چه عواملی میتوانستهاند چنین شکستی را رقم بزنند. این کار کمک میکند ریسکهایی را ببینیم که در فضای خوشبینی اولیه نادیده گرفته میشوند.
در کنار هم، این دو تمرین تصویر متعادلتری میسازند: برای موفقیت چه چیزهایی لازم است و چه عواملی ممکن است ما را از مسیر خارج کنند؟
چطور این ایدهها را در عمل به کار بگیریم؟
پیادهسازی تفکر شرطبندی نیازمند ابزار پیچیدهای نیست. میتوان با چند عادت ساده شروع کرد:
- پیشبینیهای مهم را همراه با درصد اطمینان ثبت کنیم.
- قبل از مشخص شدن نتیجه، دلایل تصمیم را بنویسیم.
- تصمیم و نتیجه را جداگانه ارزیابی کنیم.
- مشخص کنیم چه اطلاعاتی میتواند نظرمان را تغییر دهد.
- برای هر تصمیم مهم، چند سناریوی متفاوت در نظر بگیریم.
- شکستهای احتمالی را پیش از شروع پروژه بررسی کنیم.
- پس از دریافت اطلاعات تازه، برآوردهای قبلی را بهروز کنیم.
ثبت تصمیمها اهمیت ویژهای دارد. حافظه ما بعد از دیدن نتیجه، گذشته را بازسازی میکند. ممکن است بعد از موفقیت بگوییم «از اول معلوم بود» یا پس از شکست ادعا کنیم که همیشه درباره آن تردید داشتهایم. یادداشت کردن اطلاعات، فرضها و احتمالات در زمان تصمیم، جلوی این بازنویسی ناخودآگاه را میگیرد.
جمعبندی
پیام اصلی Thinking in Bets این نیست که برای همه تصمیمها عدد و فرمول بسازیم. کتاب از ما میخواهد فروتنتر باشیم: بپذیریم که اطلاعاتمان کامل نیست، آینده قطعی نیست و نتیجه همیشه در کنترل ما قرار ندارد.
یک تصمیم خوب ممکن است نتیجه بدی داشته باشد و یک تصمیم بد ممکن است با خوششانسی به نتیجهای عالی برسد. چیزی که در بلندمدت تفاوت ایجاد میکند، کیفیت فرایند تصمیمگیری است؛ اینکه چطور دادهها را بررسی میکنیم، احتمالها را میسنجیم، با دیدگاههای مخالف روبهرو میشویم و نظرمان را با شواهد تازه تغییر میدهیم.
Thinking in Bets کتابی ارزشمند برای مدیران، کارآفرینان، تحلیلگران و هر کسی است که با تصمیمهای پیچیده سروکار دارد. مهمترین درسی که از آن میگیریم ساده است: قرار نیست همیشه درست پیشبینی کنیم؛ باید یاد بگیریم در شرایط نامطمئن، تصمیمهایی بگیریم که با اطلاعات موجود بیشترین شانس موفقیت را دارند.
